اختصاصی

تحلیل The Beaver – وقتی انگاره پدیدارشناسیک با نگاه سینمایی تعامل نداشته باشد

 

مل گیبسون در فیلم the beaver ساخته جودی فاستر 

فیلم سگ آبی The Beaver جدیدترین ساخته جودی فاستر بازیگر شهیر آمریکایی است. نگاهی به زندگی والتر بلک (مل گیبسون) مدیرعامل یک شرکت اسباب‎بازی است

که در افسردگی به سر می‎برد و به دنبال درمان خود است. بیماری که برای هزاره سوم ناشناخته نیست و اشخاص مختلفی در سراسر دنیا چه شناخته و چه ناشناخته با آن دست و پنجه نرم می‎کنند.

والتر بلک به دلیل بی‎تفاوتی به زندگی و خانواده‎اش از سوی همسرش مردیت (جودی فاستر) و پسر بزرگش پورتر (آنتون یلچین) طرد می‎شود. پس از خودکشی ناموفق به ناگاه نگاهی پدیداری به عروسک سگ آبی خیمه شب‎بازی می‎افتد که در دستش کرده است. عروسک هویت کسب می‎کند و والتر را از مرگ می‎رهد. این هویت را ذهن والتر به عروسک داده است اما نه به واسطه بیماری روانی؛ بلکه یک نگاه پدیداری است به عروسکی که «گوشت»1پیدا می‎کند. نباید «گوشت» را تنها گوشتِ بدن انسان درک کرد، بلکه همان‌طور که مرلوپونتی معتقد است، گوشت «پیش نمونه‌ی»2 هستی یا به عبارت بهتر همان هستی است. «گوشت عنصری از هستی است.» (Merleau- Ponty, 1968, 139)  گوشت برای فیلسوفان نخستین یونان عنصر شئ نبود، بلکه ریکسوماتا یا ریشه‌ی همه چیز بود. (Midson, 1981, 176)

عروسک سگ آبی ابژه‎ای بود که تبدیل به سوژه‎ای در مقابله با هستی وحشی شد. والتر بلک به ان عنصر، هویت داد تا بتواند بر بیماریش غلبه کند. این امر از سوی او کاملا اگاهانه رخ داد. روز پس از طرد شدنش از خانواده بازگشت و به همه اشاره داشت به جای سخن با او با عروسگ که –هویت والتر به خود گرفته- سخن بگویند تا بیماریش درمان شود. او این نوع درمان را نسخه‎ای از سوی پزشک معالج سابقش لقب داد در صورتی‎که چنین چیزی عامدانه از سوی خودش طراحی شده است. سگ آبی به مثابه «گوشتِ» سوژه-جهان (کیازم) شرط هر گونه برقراری دیالوگ را به وجود آورد. این امر حکایت از همان اعتقاد مرلوپونتی دارد که «گوشت» را جایگزین «بدن» در پدیدارشناسی ادراک کرد. والتر به کمک سگ آبی زندگیش را متحول می‎کند. فرزند کوچکش عاشق او می‎شود، همسرش رنگ امید را در زندگیشان می‎یابد و کارخانه اسباب‎بازی او با طرحی از خودش رکود بی‎سابقه چند سال اخیر را یک‎جا کنار می‎زند.

 جودی فاستر و مل گیبسون در فیلم سگ آبی

چیزی نمی‎گذرد که وابستگی والتر به عروسک سگ آبی بیش از پیش می‎شود. پیوند کیازم، یعنی باهم‌بودگی من و دیگری، نشانگر هم‌بافتگی هستی‌شناسانه است. سگ آبی تبدیل به قسمتی از والتر شده است. خانواده والتر برخلاف کارخانه خود والتر را می‎خواهند. همسرش تمایل دارد در شب سالگرد ازدواج هم که شده لااقل والتر از زبان خود دوباره لب به سخن گشاید؛ اما این امر برای والتر بسیار مشکل است. در حالی که والتر سعی دارد سگ آبی را از دستش خارج می‎کند به یکباره مجبور به ستیز با این موجود می‎شود. در صورتی که والتر دنیای پیرامون را ان هستی وحشی می‎نگریسته با گوش سپاردن به اطرافیانش و به خصوص خانواده متوجه می‎شود این خوی وحشی و بدوی تصورات او بوده و در زندگی لحظات شیرینی وجود دارد. او باید در این لحظه کیازم اصلی را نفی کند. برای نفی این عنصر اقدام به بریدن دستش می‎کند که یک حرکت نمادین و ایهام به نفی عنصر هستیِ وحشی است. او گوشت را در کالبدش نفی می‎کند تا هویت پدیداریش هم از بین برود. سگ آبی از او جدا می‎شود و والتر به زندگی باز می‎گردد.

ایدئولوژی فیلم قابل تأمل است اما این انگاره‎های پدیداری آیا برای مدیومی چون سینما که خصوصیات خود را دارد کافی است؟ پاسخ را می‎توان از چند جهت داد: یک اینکه به میزان استقبال مخاطب عام و خاص توجه کرد و دوم جزء جزء خصوصیات فیلمیک را تحلیل کرد. در صورت اول نه منتقدان از آن استقبال کردند و نه مخاطب عام؛ که حتی نیمی از هزینه تولیدش را بازنگرداند. در مورد دوم می‎توان به بحث نشست.

پیش‎درامد فیلم که با نشان دادن تصاویری از یک مرد افسرده انباشته شده است بیش از این‎که به خصوصیات والتر بلک نزدیک شود، مشکلاتش، دغدغه‎های گذشته‎اش و چیزی از ادله ابتلا به افسردگی مشخص شود از والتر بلک یک تیپ می‎سازد. شخصی که روی تخت می‎خوابد و به سقف تیره می‎شود. زمینه‎چینی در صورتی ما را وارد خانواده بلک می‎کند که هیچ از هیچ‎یک از افراد خانواده نمی‎دانیم و منتظر کدهایی هستیم تا با آن‎ها آشنا شویم و هم. راه گفتمان پدیداری فیلم؛ اما با گذشت زمان هیچ کدام از انتظارات مخاطب برآورده نمی‎شود.

والتر بلک خیلی سریع میدان را خالی کرده و دست به خودکشی می‎زند. نحوه خودکشی او کاملا مشخص است فایده‎ای ندارد و نمونه‎اش در فیلم‎های مختلفی نشان داده شده است. در نوبت دوم هم به یکباره سگ آبی دست به کار می‎شود و به شکل عجیبی برای این‎که ایدئولوژی پیش افتد والتر را از مرگ می‎رهاند. والتر در یک آن تغییر هویت می‎دهد، همه چیز خوب می‎شود. اگر مقایسه‎ای تطبیقی در برطرف کردن نقصان روانی بود می‎توانستیم فیلم سخنرانی پادشاه را مثال بزنیم که سیر منطقی روابط علی-معلولی چطور جورج ششم را آماده پذیرش مشکل می‎کند، راه حل پیشنهاد می‎دهد و درمان تدریجی در منطقی فیلمیک پیش می‎رود و در مقابل چنین امری در فیلم سگ آبی رخ نمی‎دهد. والتر خیلی سریع به سراغ سگ آبی می‎شود و پس از چند نشانه کلیشه‎ای سعی بر درمان دارد. اشخاص زیادی پیرامون والتر هستند که از هیچ‎یک چیزی را متوجه نمی‎شویم. نه مشخص می‎شود همسرش چرا سال‎ها سعی بر کمک به والتر داشته نه این‎که قبلا روابط چگونه بوده و اصلا طرز فکرشان به مرد خانواده‎اشان چیست؟ روابط پورتر پسرش هم با یکی از دختران مدرسه (با بازی جنیفر لاورنس که نقشش هم اصلا جای کار نداشته است) از نوع روابط فیلم‎های تین ایجری است که هیچ چیز را از آن‎ها متوجه نمی‎شویم و تنها برای پر شدن فضاهای قصه و یکنواخت نشدن روایت یک دو ماهی از زندگی والتر میان قصه اصلی بر خورده است. در نهایت فیلم باورپذیر نمی‎شود. منطق سینمایی انگاره‎های پدیداری کارگردان را پیش نمی‎برد و این ایده خوب هدر رفته است.

 
 

پی‎نوشت‎ها:

1-     Flesh

2-     prototype

 

منابع:

Merleau- Ponty, Maurice (1968), “The Visible And the Invisible”, trans.Alphonso Lingis, Northwestern University Press, Illinois, p.139

Midson, Gary Brent (1981), “The Phenomenology Of Merleau – Ponty” Ohio University press, Athen 

 

 

 

درباره نویسنده :
دکتر مجید رحیمی جعفری

سوابق تحصیلی: دکتری تئاتر دانشگاه تهران – کارشناس ارشد ادبیات نمایشی با پایان‎نامه بررسی روابط بینامتنی در سینمای ایران (1390-1370) – مهندس تکنولوژی نساجی با پایان‎نامه تأثیر مُد در طراحی ماشین آلات.

 

عرصه فعالیت: مدیرمسئول مجموعة هنری آکادمی هنر / مدرس مقطع کارشناسی ارشد رشته های پژوهش هنر، ارتباط تصویری و تصویرسازی؛ مقطع کارشناسی طراحی لباس / طراح دو دوره سوالات کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد در رشته‌های طراحی لباس، ارتباط تصویری و تصویرسازی / منتقد و پژوهشگر هنر / تهیه کننده تئاتر / نمایشنامه و فیلمنامه‎نویس / عضو سابق  گروه پژوهشی نشانه‎شناسی هنر خانة هنرمندان ایران / دبیر اجرایی چندین همایش‎ علمی / همکاری با نشریات علمی-پژوهشی (همکاری در مقام داور فصلنامه جستارهای زبانی دانشگاه تربیت مدرس، روایت شناسی انجمن علمی نقد ادبی ایران) و تخصصی (از جمله فارابی و صنعت سینما)


نظریه ها: نظریه بیناجسمی / تئوریزه کردن نظریه بینارسانه در سال 1390 /  همکاری با دکتر حمیدرضا شعیری در تئوریزه کردن نظریه ناسرگی 1389

 

زمینه پژوهش: نشانه شناسی گفتمانی / بینامتنیت / نقد ادبی / جلوه‎های نمایشی / سینمای آمریکا / فشن آرت / ژانر / سینمای گرایندهاوس / ارتباط تصویری

 


دیدگاه‌ها  

+1 #4 Guest 1390-11-22 11:53
مقاله ی بسیار خوبی بود. ممنون.
نقل قول کردن
+2 #3 Guest 1390-06-05 20:32
karetoon doroste :o 8) :roll:
نقل قول کردن
+3 #2 Guest 1390-06-03 15:40
چنین نگاهی واقعا جای تحسین داره. این که یک شخص با استفاده از مرلوپونتی یه فیلم رو تحلیل کنه. مرسی آقای رحیمی استفاده کردم
نقل قول کردن
+4 #1 Guest 1390-06-03 04:06
نوشته بسیار جالبی بود گرچه از برخی جاهاش چیزی سر درنیاوردم :roll:
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب مرتبط

تحلیل رویکرد

بانک اطلاعات هنری