اختصاصی

ندیده‎ی ننه نصرت! / نگاهی به سریال «خداحافظ بچه»

 

سریال خداحافظ بچه - شهرام حقیقت دوست و مهراوه شریفی نیا

واقعیتش این است که چندان با سریال‎ها، رابطه‎ای برقرار نمی‎کنم. یعنی اعتقاد دارم، سریال (به خصوص آن‎هایی که یک داستانِ دنباله‎دار دارند)،

خواه از جنس مثلاً آثاری مانند لاست باشد و خواه از جنس همین خداحافظ بچه، در نهایت به دلیل لزوم طولانی بودنش، به اطناب کلام می‎افتد و داستان‎های ریز و درشتی وارد خط داستانی می‎شود و در این میان، گاه، حرف‎های نامربوطی هم زده می‎شود و خلاصه همه چیز آن‎قدر کش پیدا می‎کند تا بشود "سریال" (این میان پرانتز باز کردم که بگویم شاهکارهایی مثل "شرلوک هولمز" و "پوآرو" از این قاعده‎ی من مستثناء هستند). این‎گونه است که برای نگارنده، تحمل کردن یک سریال تا به آخر بسیار سخت است (البته این موضوع شاید به عجول بودن من هم بی‎ارتباط نباشد).

با نام نویسنده‎ی این سریال یعنی سجاد ابوالحسنی آشنا بودم. ایشان کسی بود که سال قبل، پنج کیلومتر تا بهشت را برای ماه رمضان نوشت که آن‎طور که شنیدم و برخی قسمت‎هایی از آن را دنبال کردم، سریالی در نهایت ضعیف با داستانی غیرقابل باور و سطحی بود؛ اما اولین کاری که از منوچهر هادی دیده بودم، برمی‎گشت به سال‎ها پیش و فیلم قرنطینه. فیلم متوسطی بود که بالاخره یک جوری گلیم خودش را از آب بیرون می‎کشید. الان دیگر چیزی از آن یادم نمانده اما این شروعی بود برای هادی تا خودش را به عنوان یک کارگردان قابل اعتماد، به جامعه‎ی سینمایی نشان دهد. در طی سال های بعد، جسته و گریخته، کارهای او را دنبال کردم چون معتقد بودم که او کارگردانی است که می تواند گلیم فیلم را از آب بیرون بکشد. حتی در فیلمی که برای شبکه ی نمایش خانگی هم ساخت با نام آخرین روز ماه در میان خیل عظیم فیلم‎های شانه تخم مرغیِ بی‎خاصیت، فیلم آبروداری بود که داستانش را خوب تعریف می‎کرد و نتیجه‎گیری اخلاقی خوبی هم داشت. این اتفاق باعث شد نام منوچهر هادی که تا پیش از قرنطینه، انواع و اقسام کارها را در پشت صحنه‎ی سینمای ایران انجام داده بود، بیشتر در ذهنم بماند. فیلم‎های بعدی اش را ندیدم تا اولین سریالی که برای تلویزیون ساخت، یعنی همین خداحافظ بچه.

سریال خداحافظ بچه - منوچهر هادی 

"خداحافظ بچه" داستان محوریِ کاملاً تکراری را در دستور کار خود قرار داده: زن و شوهر جوانی به نام لیلا (مهراوه شریفی نیا) و مرتضی (شهرام حقیقت دوست) که عاشق بچه هستند، به قول معروف، اجاقشان کور است و این مسئله‎ی بزرگ زندگی‎شان شده است تا حدی که لیلا را دچار افسردگی نموده. تا اینجا، این ایده، به هرحال در همه‎ی سریال‎ها و فیلم‎های دنیا، به عناوین مختلف تکرار شده و طبیعتاً چیز جدیدی نیست. فیلم‎نامه‎نویس، اما یک ایده‎ی جدید اضافه کرده تا مثلاً راهی جداگانه را بپیماید و به قول معروف، حرف جدیدی برای زدن داشته باشد؛ لیلا که عاشق بچه است، هر طور شده تصمیم می‎گیرد یکی برای خود دست و پا کند! طبیعتاً اولین جایی که سر می‎زنند، یک پرورشگاه است اما متوجه می شوند که به کسانی که سابقه‎ی زندان داشته باشند، بچه نمی‎دهند و این آن‎ها را با مشکل مواجه می‎کند چرا که مرتضی، سابق بر این دزد بوده و مدتی را در زندان گذرانده بوده است.

این مسئله باعث می‎شود، راه های جدیدی را برای بچه دارشدن بیازمایند و آن‎قدر در این کار جلو بروند و آن‎قدر با شکست مواجه بشوند که بالاخره تصمیم بگیرند، بچه‎ای را از مادرش بدزدند و پیش خود نگه دارند در عین حالی‎که به خانواده‎هایشان می‎گویند این، بچه‎ی خودشان است. در نهایت، این نقشه‎ی پایانی، آن‎ها را دچار دردسر می‎کند و در این میان اتفاقاتی می‎افتد. ضربه‎ی بزرگی که فیلم‎نامه خورده از همان انگیزه‎ها و رفتارهای شخصیت‎هایش آغاز می‎شود. لطفاً دقت بفرمایید به اصرارهای اعصاب خرد کنِ زن و ناله‎های مداوم او که "من بچه می‎خوام". مشکلات از همین جا شروع می‎شود و در ادامه شاهد روندی غیرقابل باور و شدیداً ناهمگون با لحن واقع گرایانه و مثلاً اجتماعی داستان هستیم؛ زن و شوهر شروع می‎کنند به نقشه کشیدن و سرقت بچه‎های مردم به طرق مختلف و چون مرد سابقه‎ی دزدی هم دارد، عاملی می شود برای این‎که آنها راحت‎تر نقشه‎هایشان را عملی کنند. 

خداحافظ بچه 

هر چه داستان جلوتر می رود، عملیاتی که این دو برای رسیدن به بچه انجام می دهند، غیرقابل باورتر و مسخره‎تر جلوه می‎کند. اصرارهای دیوانه کننده‎ی زن، باعث می‎شود که نه تنها بیننده نتواند با درد آنها، احساس همدردی کند، بلکه با شخصیت‎هایی مواجه می‎شود بی‎منطق و اعصاب خردکن که برای رسیدن به هدفشان، از روش‎هایی استفاده می‎کنند که بسیار غیرقابل باور است و یا حتی به نوعی می‎توان گفت ماکیاولی ست! رفتارهایی که از آدم‎های داستان، به خصوص از لیلا سر می‎زند، پایه و اساسی ندارد و از خودِ آدم‎ها برنمی‎خیزد بلکه فیلم‎نامه‎نویس صرفاً می‎خواهد داستان را پیش ببرد. دزدی از مهدکودک، دزدی از پرورشگاه و اتفاقات دیگر که همگی به اصرار اعصاب خردکن لیلا و البته مطیع بودن احمقانه‎ی مرتضی به بهانه‎ی عشق بی‎حد و مرزش به لیلا، صورت می‎گیرند، داستان را شدیداً تکراری، خسته کننده و غیرجذاب می‎کند. دیدنِ پی در پی نقشه‎های این زن و شوهر برای صاحب بچه شدن، آن‎قدرها کشش ندارد که بتواند بیننده را پای داستان نگه دارد، ضمن این‎که، همان‎طور که اشاره شد، بی پایه و اساس بودن رفتار آن‎ها هم مزید بر علت می‎شود تا بدترین قسمت‎های سریال شکل بگیرند؛ اما به هرحال، وقتی که این ماجرای دزدی به نتیجه می‎رسد و در نهایت، آن‎ها بچه‎ای را از یک زوج می‎دزدند و به خانه می‎برند، روند داستان کمی پذیرفتنی‎تر و جذاب‎تر می‎شود هر چند که خط سیر داستانی، مسیری متوازن و یک دست را طی نمی‎کند. اجازه بدهید ابتدا منظورم را با رسم یک شکل ساده بیان کنم:

 

ـــــ / ـــ / ــــــــــــ / ـ / ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

می‎خواهم بگویم، قسمت‎های اول (که آنها را با خطوط منقطع نشان داده‎ام ) مربوط می شود به امتحان کردن راه‎های مختلف برای رسیدن به بچه. چند قسمت ـ که  گفتم، بسیار هم تکراری و غیرجذاب است ـ به این قضیه اختصاص داده می‎شود و بعد از آخرین دزدی و وارد شدن داستان جدید (که آن را با خط ممتد نشان داده‎ام)، تازه روایت به فرم اصلی خود می‎رسد. اتفاقی که می‎توانست خیلی زودتر از این‎ها بیفتد. به هرحال با ورود شخصیت‎های تازه که بچه‎شان دزدیده شده، یعنی خسرو، مرد صاحبِ ترمینال (آتیلا پسیانی) و همسر دومش نازنین (بهاره رهنما) و یا حتی آن پسر زیر دستِ خسرو خان یعنی مجتبی (سیروس همتی)، روایت، رنگ و بوی پویاتر و قابل باورتری به خود می‎گیرد. پیچ و خم داستانی در این مرحله، آن‎قدر کشش دارد که بیننده را پای سریال نگه دارد. اگر بخواهم ساده‎تر بگویم، این داستان دوم هم، در واقع همان داستان آشنای همیشگی است: مردی که نمی‎خواهد کسی بفهمد همسر دومی دارد و  طبیعتاً هر کاری می‎کند تا این موضوع لو نرود. فیلم‎نامه‎نویس این خط داستانی را وارد خط اصلی می‎کند و تقریباً به خوبی آن‎ها را در هم ادغام می‎نماید. یک قاعده‎ی فیلم‎نامه‎نویسی وجود دارد که می‎گوید: "تا می‎توانید، بر سر شخصیت‎های خود، بلا نازل کنید".

این روش قابل اطمینانی است تا بیننده درگیر موضوع شود و ببیند که چطور شخصیت‎ها، این بلاها را یکی یکی از پیش رو برمی‎دارند. داستان خسرو، که به تلاش او برای یافتن مرتضی و پس گرفتن بچه و هم‎زمان با آن، لو نرفتن موضوع ازدواج دومش مربوط می‎شود و هم‎چنین داستان مرتضی و لیلا که نمی‎خواهند بچه را از دست بدهند و در عین حال هر طور شده قصد دارند موضوع را از فک و فامیل پنهان نگه دارند، با توجه به همان قاعده‎ی بالا که ذکرش رفت، عمل می‎کند؛ مشکلات و موانع، یکی از پس دیگری بر سر راه آدم‎ها به وجود می‎آید و روندِ خوبی طی می‎شود و کش و قوس خوبی در این میان شکل می‎گیرد تا جایی که مثلاً در سکانس فوق العاده‎ای با بازی‎های خوب آتیلا پسیانی و سیروس همتی، هیجان به اوج خود برسد: سکانسی را می‎گویم که در آن مجتبی که فهمیده، خسرو خان، زن دومی دارد، با این‎که از طرف او از ترمینال اخراج شده، دوباره به دفتر خسروخان برمی‎گردد و در حالی‎که با رفتار خشن او مواجه می‎شود، چون خیالش راحت است که آتوی خوبی از رئیسش در دست دارد، با لحنی آرام و خونسرد و به شکلی غیرمستقیم، داستان مردی را تعریف می‎کند که زن دومی هم دارد و نمی‎خواهد که این موضوع فاش شود. این داستان، گوشی را به دست خسروخان می‎دهد که حواسش را جمع کند یا سکانس مواجهه‎ی خسرو خان و مرتضی که قرار است گره‎گشایی پایان داستان رخ بدهد و ماجرا به انتها برسد.

به هرحال چیزی که در فیلم‎نامه‎ی این سریال دیده می‎شود، پخش شدن خوب اطلاعات و گره‎ها، در طول گسترش داستان است. خطوط داستانی تقریباً به موقع یکدیگر را قطع می‎کنند و اطلاعات دهی به مخاطب صورت می‎گیرد. فیلم‎نامه‎نویس تمامِ تلاشش را کرده تا همه‎ی خطوط داستانی را به شکلی همگون جلو ببرد و به نتیجه برساند. اما نکته‎ای که برای سریال‎ها، حکم مرگ و زندگی را دارد، نقطه‎ی قطع هر قسمت از داستان است. یعنی جایی که داستان متوقف می‎شود و بیننده باید در انتظار قسمت بعدی، در روز بعدی، باقی بماند. این "نقطه‎ی قطع" نکته‎ی بسیار مهمی است. کافی است در چند قسمت نخست، داستان در جاهایی قطع شود که جذابیت ندارند و بیننده را برای دیدن قسمت بعدی، مشتاق نگه نمی دارند، آنوقت است که سریال می تواند به راحتی مخاطبینش را از دست بدهد. "خداحافظ بچه" در این نکته، بسیار خوب عمل کرده است. یعنی از همان قسمت‎های اول، حتی با توجه به این‎که هنوز داستانش شکل اصلی را به خود نگرفته و به پیچ و خم های جذاب نرسیده، هم‎چنان این "نقاط قطع" به خوبی پایه ریزی شده‎اند و نتیجه این شده که بیننده هر شب، مشتاقانه منتظر قسمت بعدی بماند. مثلاً دقت کنید به همین سکانس رویارویی مرتضی و خسروخان که درست هنگامی که چشم‎شان به چشم هم می‎افتد، زمان سریال تمام می‎شود و بیننده را برای عکس العمل‎های احتمالی این دو مشتاق نگه می‎دارد. (داخل پرانتز عرض کنم که البته این "مشتاق نگه داشتن"، به دلیل پخش فوتبال، که دیگر شده نان و آب ملت، دو روزی به طول انجامید. ظاهراً تلویزیونی‎ها فهمیده بودند که این رویارویی، جذاب‎ترین بخش سریال است برای همین تا جایی که می‎توانستند، قسمت جدید را به تأخیر انداختند! )

 

اما همان‎طور که می‎شود حدس زد (شاید حتی بدون دیدن سریال!) واقعاً همه چیز به این خوبی‎ها هم که گفتم، نبوده! سریال‎های ما، معمولاً از یک سری ایراداتی رنج می‎برند که همیشه و همه جا تکرار می‎شود. انگار اگر این مشکلات نباشد، داستان چیزی کم دارد! در خداحافظ بچه هم هم‎چنان این مشکلات کلیشه‎ای برجای خود باقی هستند؛ مثلاً دقت کنید به برخی گره گشایی‎ها که بسیار سردستی‎اند. مثل وقتی که لیلا و مرتضی بچه را می‎دزدند و لیلا برای این‎که برای خانواده‎ی بچه یادداشت بگذارد، از رسیدِ تعمیرگاه استفاده می‎کند که تمام مشخصات صاحب ماشین در آن درج شده است! درست است که قرار بوده این‎ها آدم‎هایی ناوارد جلوه کنند که حتی گاهی تا مرز دست و پا چلفتگی هم می‎روند اما دیگر تا این میزان حماقت و بی‎فکری، واقعاً نوبر است! این "جا گذاشتن رسیدِ تعمیرگاه" عاملی می‎شود که خسرو خان خانه‎ی دوست مرتضی را پیدا کند و در واقع عاملی می‎شود برای به وجود آمدن اتفاقات بعدی در داستان.

مورد بعدیِ این "اشتباهات سریالی" برمی‎گردد به آدم‎های اضافه و بی کارکردی که هیچ تأثیری در روند داستان ندارند و حتی هیچ مزه‎ی خاصی هم به آن نمی‎بخشند تا لااقل دلمان به وجودِ آن‎ها خوش باشد. در این سریال هم کلی آدم می‎بینیم که حضورشان هیچ ضرورتی ندارد جز وقت پر کردن. از آن جمله‎اند، پدر و مادر و خواهر لیلا و هم‎چنین پدر و مادر مرتضی. به نظرم می‎رسد لااقل اگر یکی از این دو خانواده را نداشتیم، داستان جلوه‎ی بهتری پیدا می‎کرد؛ حداقل اگر ماجرای لوسِ سُرخدره و ننه نصرت و ندیده ی ننه نصرت را از زبان پدر، کمتر می‎شنیدیم، بهتر بود! اما گل سرسبدِ مشکلات تمام سریال‎های ایرانی، از جمله همین یکی، برمی‎گردد به قسمت پایانی. قسمتی که در هیچ کدام از سریال‎های ایرانی، انتظاراتی را که در قسمت‎های گذشته در بیننده ایجاد کرده، برآورده نمی‎کند. گویا این به خط مشی اصلی سیما بدل شده است. خداحافظ بچه در قسمت پایانی، شدیداً عجول و هول است. همه‎ی داستان ها را ـ به زور ـ به انتها می‎رساند و نتیجه‎گیری می‎کند و آن‎قدر دستپاچه عمل می‎کند که کلی سؤال در ذهن بیننده ایجاد می‎شود از جمله این‎که مثلاً چرا زیردست خسروخان، یعنی مجتبی، با آن همه عشقی که به خواهر لیلا، یعنی رعنا، نشان می‎دهد، ناگهان با یک دلیل سرهم بندی شده و بی معنا، می‎گوید که نمی‎تواند با رعنا ازدواج کند؟ یا اصولاً چطور می‎شود که خسروخان با آن همه رذالت‎های اخلاقی‎ای که از خود نشان می دهد، ناگهان با خواهش‎های مرتضی مبنی بر این‎که آبرویش را پیش خانواده‎اش حفظ کند، حاضر می‎شود کوتاه بیاید و جالب‎تر این‎که با دیدن رفتار غیرطبیعی لیلا، دلش به رحم می‎آید؟ از آن بدتر، زندانی شدن خسروخان است که با یک دلیل نه چندان باورپذیر صورت می‎گیرد تا بدین شکل، او به سزای اعمالش برسد. اتفاقی که کاملاً تحمیلی در قواره‎ی داستان وصله شده و بسیار زورکی به نظر می‎رسد تا مثلاً، جنبه‎ی اخلاقی داستان را تکمیل کند.

آن‎طور که خوانده‎ام، ظاهراً خداحافظ بچه پربیننده‎ترین سریال ماه رمضان بوده. سریال‎های دیگر را که طبعاً ندیده ام اما فکر می کنم با توجه به داستان پر پیچ و خم و تقریباً جذابش (همان‎طور که گفتم، از نیمه به بعد)، این نتیجه نمی توانست دور از ذهن باشد.

 

 

 

درباره نویسنده :
نام نویسنده: دامون قنبرزاده

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب مرتبط

تحلیل رویکرد

بانک اطلاعات هنری